تبلیغات
کوه به کوه نمی رسد ولی ادم به ادم می رسد - داستان
کوه به کوه نمی رسد ولی ادم به ادم می رسد

کمک کمک کمک .................... به یکدیگر



روزی ارباب بالاکوه به فکر افتاد زمینهای پایین کوه را صاحب شود . چطوری ؟ . . . . . . راهش را پیدا کرده بود . به بالا کوهی ها گفت : چشمۀ آب در آبادی ماست ، از دامنۀ « بالاکوه » بیرون می آید ، چرا باید آب را مفت و مجانی به پایین کوهی ها بدهیم ؟ از امروز اگر پایین کوهی ها بخواهند آب به زمین هایشان برسد ، باید برای من کار بکنند !
حرف های ارباب به گوش پایین کوهی ها رسید . چند روز هم ، به دستور ارباب راه آب به « پایین کوه » بسته شد .
پایین کوهی ها به دنبال کد خدایشان راه افتادند و پیش ارباب بالا کوه رفتند ، تا از او بخواهند راه آب را به طرف آبادیشان باز کند . اما ارباب که عصبانی و خشمگین بود گفت : همان که گفتم ! باید رعیت من شوید و برای من کار کنید ، و گرنه آب به آبادیتان راه پیدا نمی کند . کدخدا با مهربانی به ارباب گفت : آبادی ما و شما ، در دامنۀ این دو کوه است . ما چه گناهی کرده ایم که در پایین کوه هستیم ؟ اگر از روز اول این دو کوه در کنار هم بودند ، امروز چشمه مال هر دو آبادی بود . دلتان مثل سنگ کوه سخت نباشد ! و به زن و بچه های ما رحم کنید !
ارباب سبیلش را تاب داد و با خشم گفت : حرف بی خود نزن ! « بالا کوه »، « بالا کوه » است و « پایین کوه » ، « پایین کوه » ! بالا کوه مثل ارباب است و پایین کوه مانند رعیت . این دو کوه هرگز به هم نمی رسند ! من اربابم و شما رعیت ! اگر قبول می کنید که رعیت من باشید ، راه آب را به آبادیتان باز می کنم ، و گرنه نمی گذارم حتی یک مشک آب هم به آبادیتان برسد .
آب چشمه به بیابانهای خشک و پر سنگ می رفت . کشتزارهای پایین کوه از بی آبی خشک می شد و مردمش آب برای خوردن نداشتند .
کدخدا و اهل آبادی نشستند و فکر کردند که چه کار کنند تا بلای بی آبی را از آبادی خود دورکنند . هرکسی چیزی می گفت ؛ 
یکی گفت : از این آبادی کوچ کنیم !
دیگری گفت : رعیت ارباب شویم و راحت شویم !
یکی گفت : بیل برداریم و به زور ، راه آب را به طرف آبادیمان باز کنیم !
دیگری گفت : اگر آب را به زور به آبادی بیاوریم ، شب و روز دعوا خواهیم داشت .
بالاخره کدخدا گفت : به جای این حرفها باید یک فکر درست و حسابی بکنیم ! آب که فقط توی چشمه نیست ! این کوه پر از آب است . باید بیل و کلنگ برداریم ، چند تا چاه بِکَنیم و قنات درست کنیم و آب را از دامنل کوه بیرون بیاوریم ، تا دیگر احتیاجی به ارباب و چشمه نداشته باشیم !
وقتی خبر کَندَنِ چاه و قنات به ارباب رسید ، از خشم مثل لبو سرخ شد و از غصه نتوانست کلمه ای حرف بزند . بدتر از این ، خبری بود که چند ماه بعد به او رسید .
یک روز صبح زود ، یکی از رعیتهای ارباب پیش او آمد و گفت : آب چشمه ، روز به روز کمتر می شود . دیگر نمی توانیم زمین ها را آبیاری کنیم !
با شنیدن این خبر ، انگار دو کوه بزرگ بر سر ارباب خراب شدند . اول رنگ صورتش مثل ترب شد ، بعد هم از حال رفت و بر زمین افتاد .
رعیت راست گفته بود .آب چشمه روز به روز کمتر می شد تا جایی که فقط برای خوردن اهل ابادی کافی بود .
ارباب مریض و بدحال ، توی رختخوابش خوابیده بود و نمی دانست چه کند . روزی یکی از رعایا پیش او آمد و گفت : از وقتی پایین کوهی ها قنات زده اند آب چشمه کم شده است . قنات آنها آب چشمه را می مکد . چه کار باید بکینم ؟
ارباب به سختی از جایش بلند شد و به طرف پایین کوه به راه افتاد .
پایین کوهی ها مشغول آبیاری زمین هایشان بودند . ارباب به درِ خانه کَد خدا رفت و گفت : شما چه می کنید با این قنات تان ؟ آب به چشمۀ ما نمانده ! 
کدخدا لبخندی زد وگفت : ما که کاری نکرده ایم ! قنات ما زیر پایین کوه و چشمۀ شما زیر بالا کوه است . ما کاری به چشمۀ شما نداریم .
ارباب دید که کَد خدا درست می گوید . آن وقت با خواهش و التماس گفت : اگر آب به زمین های ما نرسد بیچاره می شویم . رحم کنید و به ما آب بدهید !
کد خدا آهی کشید و گفت : آب که از پایین به بالا نمی رود ! چطور به شما آب بدهیم ؟ تقصیر خودت بود ! آب را به روی ما بستی و این بلا به سرت آمد .
ارباب از ناراحتی ، مثل برگ بید می لرزید .
کد خدا به دو کوه بلند و سر به فلک کشیده نگاه کرد و گفت : یادت هست که گفتی من اربابم و شما رعیت ، و هیچ وقت این دو کوه به هم نمی رسند ؟ تو درست گفتی ! هیچ وقت کوه به کوه نمی رسد ، اما آدم به آدم می رسد ! حالا تو می توانی بفهمی که بی آبی چه سخت است .

نوشته شده در چهارشنبه 17 اردیبهشت 1393 ساعت 04:07 ب.ظ توسط مهدی قنبرلو هر کی نظر نده | |

قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت