تبلیغات
کوه به کوه نمی رسد ولی ادم به ادم می رسد
کوه به کوه نمی رسد ولی ادم به ادم می رسد

کمک کمک کمک .................... به یکدیگر

من حداقل 15 حقیقت رو راجع به شما میدونم:

 

1. الان توی اینترنتی
2. الان توی وبلاگ منی
3. یک انسان هستی
4. الان داری پست منو میخونی
5. تو نمیتونی با زبون بیرون بگی ژ
7. الان داری امتحان میکنی
8. الان خنده ات گرفت
9. اصلا ندیدی که عدد 6 رو جا انداخته ام
10. الان چک کردی ببینی واقعا جا انداختم عدد 6 رو یا نه
11. الان باز خندیدی
12. نمیدونی که من یه عدد رو هم چند بار نوشتم
13. الان چک کردی ببینی کدومه
14. پیداش نکردی و داری فحشم میدی
15. ولی نمیدونی که منم دارم به تو میخندم چون منظورم عدد 1 بود که۷ بار تا الان نوشتم :))

 


نوشته شده در چهارشنبه 17 اردیبهشت 1393 ساعت 03:27 ب.ظ توسط مهدی قنبرلو هر کی نظر نده | |

   رفیق=                                                               

ر= روحیه

ف= فداکاری

ی= یک

ق=قسم خورده

رفیق یعنی ایننننننننننننننننننننننننننننن                       عکس های عاشقانه و هرچی شما بخواین
نوشته شده در چهارشنبه 17 اردیبهشت 1393 ساعت 04:22 ب.ظ توسط مهدی قنبرلو هر کی نظر نده | |

                                                                                                   عکس‌های خنده دار                
نوشته شده در چهارشنبه 17 اردیبهشت 1393 ساعت 04:20 ب.ظ توسط مهدی قنبرلو هر کی نظر نده | |


ask no questins and hear no lies 
سوال نپرس تا دروغ نشنوی.
A frind to everybody is a frind to nobody
دوست همه دوست هیچ کس نیست. 
: B
Bad news travels fast.
خبرهای بد به سرعت حرکت می کنند.
Beware of a silent man and still water.
از انسان ساکت و آب راکد برحذر باش.
: C
Choose your neighbour befor your house and your companion efor the rod.
همسایه را قبل از خانه و همسفر را قبل از سفر انتخاب کن.
Covetousness is the root of all evil.
طمع ریشه ی تمام شرارتهاست.
: D
Danger makes men devout.
خطر انسانها را دیندار می کند.
Desire has no rest.
آرزو آرام نمی گیرد.
: E 
Every man is the architect of his own fortune.
هر انسانی معمار سرنوشت خویشتن است.
Every dog is a lion at home.
هر سگی در خانه شیر است.
: F 
Faithfulness is a sister of love.
وفاداری خواهر عشق است.
ّFirst think, and then speak.
: G
Good clothes open all doors.
لباس خوب تمام درها را باز می کند.
Great fortune brings with it great misfortune.
بخت بزرگ بدبختی بزرگ به همراه دارد.
: B 
Honesty is the best policy
صداقت بهترین ---------- است.
He that tells his wife news is but newly marrid
آنکه خبرها را به زنش می گوید به تازگی ازدواج کرده است
He who hesitates is lost
آنکه تردید می کند می بازد.
: I
It is not work that kills, but worry
انسان را نگرانی می کشد نه کار
In dreams and in love nothing is impossible
در رویا و عشق همه چیز ممکن است
: J
joy and sorrow are next door neighbours
لذت و اندوه همسایگان دیوار به دیوارند.


نوشته شده در چهارشنبه 17 اردیبهشت 1393 ساعت 04:12 ب.ظ توسط مهدی قنبرلو هر کی نظر نده | |

متن آهنگ آدم به آدم میرسه از حامد حاکان

حامد حاکان

♫♫♫

مگه با بودن من

غم رو دلت جون میگیره

میمیرم که تا ابد

قلب تو اروم بگیره

اگه با خوندن من

حال تو ویرونه میشه

میرم اما میدونم

دل بی تو دیونه میشه

فکر نکن که بی کسم

خدا به دادم میرسه

کوه به کوه نمیرسه

آدم به آدم میرسه

♫♫♫

مرحمی از شب چشمات

واسه دردم نداری

خورشیدی و خبر از دنیا سردم نداری

هر چی که درد منه باشه الهی خوشی تو

من که قربونی شدم تو جمگ عاشق کشیتون

فکر نکن که بی کسم

خدا به دادم میرسه

کوه به کوه نمیرسه

آدم به آدم میرسه

♫♫♫


نوشته شده در چهارشنبه 17 اردیبهشت 1393 ساعت 04:10 ب.ظ توسط مهدی قنبرلو هر کی نظر نده | |



روزی ارباب بالاکوه به فکر افتاد زمینهای پایین کوه را صاحب شود . چطوری ؟ . . . . . . راهش را پیدا کرده بود . به بالا کوهی ها گفت : چشمۀ آب در آبادی ماست ، از دامنۀ « بالاکوه » بیرون می آید ، چرا باید آب را مفت و مجانی به پایین کوهی ها بدهیم ؟ از امروز اگر پایین کوهی ها بخواهند آب به زمین هایشان برسد ، باید برای من کار بکنند !
حرف های ارباب به گوش پایین کوهی ها رسید . چند روز هم ، به دستور ارباب راه آب به « پایین کوه » بسته شد .
پایین کوهی ها به دنبال کد خدایشان راه افتادند و پیش ارباب بالا کوه رفتند ، تا از او بخواهند راه آب را به طرف آبادیشان باز کند . اما ارباب که عصبانی و خشمگین بود گفت : همان که گفتم ! باید رعیت من شوید و برای من کار کنید ، و گرنه آب به آبادیتان راه پیدا نمی کند . کدخدا با مهربانی به ارباب گفت : آبادی ما و شما ، در دامنۀ این دو کوه است . ما چه گناهی کرده ایم که در پایین کوه هستیم ؟ اگر از روز اول این دو کوه در کنار هم بودند ، امروز چشمه مال هر دو آبادی بود . دلتان مثل سنگ کوه سخت نباشد ! و به زن و بچه های ما رحم کنید !
ارباب سبیلش را تاب داد و با خشم گفت : حرف بی خود نزن ! « بالا کوه »، « بالا کوه » است و « پایین کوه » ، « پایین کوه » ! بالا کوه مثل ارباب است و پایین کوه مانند رعیت . این دو کوه هرگز به هم نمی رسند ! من اربابم و شما رعیت ! اگر قبول می کنید که رعیت من باشید ، راه آب را به آبادیتان باز می کنم ، و گرنه نمی گذارم حتی یک مشک آب هم به آبادیتان برسد .
آب چشمه به بیابانهای خشک و پر سنگ می رفت . کشتزارهای پایین کوه از بی آبی خشک می شد و مردمش آب برای خوردن نداشتند .
کدخدا و اهل آبادی نشستند و فکر کردند که چه کار کنند تا بلای بی آبی را از آبادی خود دورکنند . هرکسی چیزی می گفت ؛ 
یکی گفت : از این آبادی کوچ کنیم !
دیگری گفت : رعیت ارباب شویم و راحت شویم !
یکی گفت : بیل برداریم و به زور ، راه آب را به طرف آبادیمان باز کنیم !
دیگری گفت : اگر آب را به زور به آبادی بیاوریم ، شب و روز دعوا خواهیم داشت .
بالاخره کدخدا گفت : به جای این حرفها باید یک فکر درست و حسابی بکنیم ! آب که فقط توی چشمه نیست ! این کوه پر از آب است . باید بیل و کلنگ برداریم ، چند تا چاه بِکَنیم و قنات درست کنیم و آب را از دامنل کوه بیرون بیاوریم ، تا دیگر احتیاجی به ارباب و چشمه نداشته باشیم !
وقتی خبر کَندَنِ چاه و قنات به ارباب رسید ، از خشم مثل لبو سرخ شد و از غصه نتوانست کلمه ای حرف بزند . بدتر از این ، خبری بود که چند ماه بعد به او رسید .
یک روز صبح زود ، یکی از رعیتهای ارباب پیش او آمد و گفت : آب چشمه ، روز به روز کمتر می شود . دیگر نمی توانیم زمین ها را آبیاری کنیم !
با شنیدن این خبر ، انگار دو کوه بزرگ بر سر ارباب خراب شدند . اول رنگ صورتش مثل ترب شد ، بعد هم از حال رفت و بر زمین افتاد .
رعیت راست گفته بود .آب چشمه روز به روز کمتر می شد تا جایی که فقط برای خوردن اهل ابادی کافی بود .
ارباب مریض و بدحال ، توی رختخوابش خوابیده بود و نمی دانست چه کند . روزی یکی از رعایا پیش او آمد و گفت : از وقتی پایین کوهی ها قنات زده اند آب چشمه کم شده است . قنات آنها آب چشمه را می مکد . چه کار باید بکینم ؟
ارباب به سختی از جایش بلند شد و به طرف پایین کوه به راه افتاد .
پایین کوهی ها مشغول آبیاری زمین هایشان بودند . ارباب به درِ خانه کَد خدا رفت و گفت : شما چه می کنید با این قنات تان ؟ آب به چشمۀ ما نمانده ! 
کدخدا لبخندی زد وگفت : ما که کاری نکرده ایم ! قنات ما زیر پایین کوه و چشمۀ شما زیر بالا کوه است . ما کاری به چشمۀ شما نداریم .
ارباب دید که کَد خدا درست می گوید . آن وقت با خواهش و التماس گفت : اگر آب به زمین های ما نرسد بیچاره می شویم . رحم کنید و به ما آب بدهید !
کد خدا آهی کشید و گفت : آب که از پایین به بالا نمی رود ! چطور به شما آب بدهیم ؟ تقصیر خودت بود ! آب را به روی ما بستی و این بلا به سرت آمد .
ارباب از ناراحتی ، مثل برگ بید می لرزید .
کد خدا به دو کوه بلند و سر به فلک کشیده نگاه کرد و گفت : یادت هست که گفتی من اربابم و شما رعیت ، و هیچ وقت این دو کوه به هم نمی رسند ؟ تو درست گفتی ! هیچ وقت کوه به کوه نمی رسد ، اما آدم به آدم می رسد ! حالا تو می توانی بفهمی که بی آبی چه سخت است .

نوشته شده در چهارشنبه 17 اردیبهشت 1393 ساعت 04:07 ب.ظ توسط مهدی قنبرلو هر کی نظر نده | |

کوه به کوه نمی‌رسد، ولی آدم به آدم می‌رسد

 مطلب حاضر بخشی از مقاله مفصل دکتر باستانی پاریزی است که در روزنامه اطلاعات سیزدهم اردیبهشت هشتاد و هشت منتشر شده است و گروه تاریخ خبرآنلاین امشب در تماسی تلفنی با این استاد گرانقدر آن را باز انتشار داده است.

بخش هایی ازاین نوشته خواندنی را مرور می کنیم:

این یادداشت که من نوشته‌ام، به بهانه بزرگداشت یکی از اعضای برجسته گروه فیزیک است؛ یعنی آقای اسفندیار معتمدی، معلم و استاد اهل سده لنجان – اصفهان، و همچنین به مناسبت شصت وپنجمین سالگرد تاسیس مدرسه الفت....
حالا که آب به کرت آخر است به قول پاریزیها، دلم می‌خواهد از فیلمی که چند روز پیش از یک کشاورز لنجانی در تلویزیون دیدم که با بیل خود زمین کاشته شده را آب می‌داد، یادی بکنم. وقتی از او پرسیده شد: نمی‌خواهی زمین خود را بفروشی و بیایی شهر؟ پیرمرد باغبان جواب داد: پنج هزار سال است که اجداد من روی همین زمین می‌کارند و نان خورده‌اند، مگر دیوانه ام که چنین کاری کنم؟
یادم آمد از حکایتی که از همین آقای دکتر اسفندیار معتمدی شنیدم که صد سالی پیش، حاج آقا نورالله — روحانی نامدار مقتدر اصفهان که گاهی با ظل‌السلطان هم درافتادگی داشت— به علت اینکه چند حبه ملک وقف سده را زیر نظر داشت و با کدخدای ده، حاج یدالله فهیم که خود صاحب تالیفاتی است، خوب تا نمی‌کرد، چند تا از مومنان مرید را برای ضبط برنج فرستاده بود، قاصدها با زارعان تندی کرده بودند. کدخدا به کشاورزان گفته بود: ایستادید و بد و بیراه شنیدید؟ آنها هم با چند تا پشت بیل قاصدها را روبراه کرده بودند. حاج آقا ، کدخدا را خواسته و تهدید کرده بود که: می‌دهم از ده بیرونت کنند. حاجی یدالله کدخدا گفته بود: مرا بیرون ‌ می‌کنی؛ منی که پانصد من استخوانهای پدر جدم توی قبرستان سده خاک است؟ البته تو این را نمی‌توانی بکنی؛ ولی من می‌توانم به آن بیل به دستهایم بگویم که برنجها را دود ندهند؛ اما می‌دانم که نه تو آن کار را خواهی کرد و نه من ؛ نی زما و، نی ز تو ، بگذر از این… بچه‌ها حرفهای بد و بیراه زده بودند و زارعین جواب داده‌اند که: جزاء سیئه سئیه مثلها منتهی چون بیل بر شانه ها عربی نمی‌دانند، جواب سیئه را با پشت بیل داده‌اند!
وقتی این داستان را شنیدم، به یاد داستان فخر رازی افتادم که کوشش داشت وحدانیت خود را با برهان خلف ثابت کند و طلبه‌ها به زحمت قبول می‌کردند. تا روزی در راه سفری – که این بحث را هم برای کوتاه شدن راه ادامه می‌دادند- به کشاورزی رسیدند که مشغول آبیاری بود. فخر رازی که امام المشککین هم لقب داشت، از بس استدلال می‌کرد، به بچه طلبه‌ها گفت: چطور است که شما با این همه مقدمات باز هم قانع نمی‌شوید؟ الان ببینید، من از این کشاورز سئوال می‌کنم و چطور ساده جواب خواهد داد که خداوند واقعاً یکی است. پس در حضور طلبه‌ها جلو رفت و ضمن سلام و علیک خطاب به او گفت: پیرمرد، خدا چندتاست؟ دهقان آهسته گفت: یکی. فخر با آرامی پرسید: پدرجان، دلیلی هم می‌توانی بیاوری؟ پیرمرد زارع بی تأمل رگهای گردنش درشت شد و بیلی را کشید بالای سر و به طرف فخر حمله برد، در حالی که فریاد می‌زد: پدرسوخته لامذهب، دلیل هم می‌خواهد! فخر عقب کشید و پیش شاگردان آمد که همیشه به آنها می‌گفت به هزار و یک دلیل خدا یکی است، و هزارتای آنها را هم بر می‌شمرد. آن روز به طلبه‌ها گفت: آری، هزار و یک دلیل هست، و این دلیل هزار و یکمی از همه قویتر است. عقلای قوم بعدها، این دلیل را- که قبول تعبدی باشد – به عنوان دلیل بیل ثبت کردند. (حماسه کویر، چاپ چهارم، ص 765(.
در این مقاله من با یک تیر، سه نشان زدم: هم بزرگداشت معلم، هم مجلس مدرسه لنجان، و هم کشاورزان لنجان. تنها می‌ماند گله معلمان تاریخ که خواهند گفت: این آدم نان تاریخ را می‌خورد و به قول کرمانی ها چرخ و برای ملا فتح‌الله می‌ریسد! این حرف درست است؛ ولی حقیقت آن است که معلمان تاریخ روزی می‌خواهند به طول و عرض روز قیامت که هزار سال و بیشتر است !
آری، باید مدرسه چهارکلاسه آشتیان میرزا عباس، پسر حمامی دهکده را به کلاس بکشاند، آری، مدرسه آشتیان نه دانشگاه آزاد آن – که امروز جمعیت شاگردان آن از جمعیت خود آشتیان بیشتر شده است. آری، باید مدرسه آشتیان، پسر حمامی ده را به تهران بفرستد، تا روزی نام عباس اقبال آشتیانی موجب فخر و مباهات دانشگاه تهران بشود. یک وقت در جشن هفتادمین سال دانشگاه، من مطلبی گفته بودم که در اطلاعات هم چاپ شده بود و آن این بود که… هنوز هم به فضیلت مدارس چهار پنج کلاسه دهات اعتقاد دارم و یک ذره از اعتقاد نگارنده کاسته نشده است که باید مدرسه چهار کلاسه هشترود و بشرویه و تون و ندوشن و گرگان و آشتیان و گلیزور و مروست رو ه راه باشد تا روزی دانشگاه تهران بتواند به خاطر دکتر هشترودی و فروزانفر و فاضل و اقبال و محمد خان قزوینی و دکتر مروستی و امثال آن سر فخر به آسمان بساید.. (اطلاعات، یکشنبه 20 دی 1383 ش/ 9 ژانویه 2005 م. و همچنین: هواخوری باغ، ص 358

اضافه کنم که اگر مدرسه چهار کلاسه کدکن و دولت‌آباد و هنجن نبود، امروز بسیاری از کرسی‌های دانشگاههای ایران خالی می‌ماند و اگر هم خالی نمی‌ماند، باری، استاد بی‌جانشین ما اغلب از همان مدارس‌اند نه از البرز و نه از جم و نه از امثال آنها. امثال ما هم که نان استادی را می‌خوریم، حکایت همان ضرب المثل روستائیان دهات پاریز هستیم که می‌گوید: … از دولت سر گندم، خور و موتکی‌ها هم آب می‌خورند! ....

نوشته شده در چهارشنبه 17 اردیبهشت 1393 ساعت 03:33 ب.ظ توسط مهدی قنبرلو هر کی نظر نده | |

همشهرهای عزیز سلام . ضرب المثل کوه به کوه نمی رسد آدم به آدم میرسد  امروز برای من انگیزاننده شد تا مجددا با این سایت  که هربرگ ونوشته اش حاکی از عشق عمیقی است که در دل خالقان آن جای دارد ارتباط برقرار کنم .چقدر مفتخرم که نسل سومی از این عاشقان بی ادعا هستم . درود وسلام بر تک تک شما . من بدلیل حرفه وارتباط زیادم با مردم در طول روز با افراد زیادی سروکار دارم.  هرروز صبح در بیمارستان شروع بکار کرده  و راندهای زیادی را میگذرانم. در این گذر خاطراتی تلخ وشیرین در بطن من حک میشود وسعی میکنم احساسم را بدلیل حرفه خود نادیده بگیرم  گرچه در درونم غوغایی برپا میشود وقتی نیازمندی توان پرداخت هزینه بیماریش را ندارد و یا متاسفانه امکانات بیمارستانی  جوابگوی مشکل بیمار نیست ویا  با کمال تاسف همکارن نام آور واستادانی را میبینم که تمام هم وغمشان پول است بیشتر از شرایط موجود غصه بر دلم سنگینی میکند.که چرا ؟؟؟؟؟؟؟  واما از خداوند میخواهم درعزم وتوانم برای کمک به همنوعانم مرا در زمره کسانی قرار دهد که مانند خیلی از استادانم مردم دار ودوست داشتنی باشم وچون از نسل نفتشهری هستم جسارتا ایمان دارم که توان خدمت به مردم در قوی وقویتر خواهد شد.چند روزی میشود مسئولیت کنترل بیماری در یکی از بیمارستانهای شهر تبریز به من سپرده شده است.     نمی دانم چرا ولی از روز اول نسبت به ایشان احساس خاصی داشتم کمکم باهم صمیمی شدیم .گاهی برای روحیه بیماران نیاز است از نظر روانی شوخ طبعی را در طبابت همراه کرد. از من سوال کرد کجایی هستم آخر مردم اینجا اکثرا ترک زبان هستند .من نیز جواب دادم شاید باور نکنید وقتی در جوابها به گذشته رسیدم اشک در چشمان این مرد میان سال جاری شد چرا چون به نفت شهر رسیدیم. آری این بیمار سالهای دور یکی از سربازان ژاندارمری نفتشهر بوده است. خیلی برایم جالب بود چقدر از نفتشهر گفت وچقدر با اشتیاق تعریف میکرد واقعا در آن لحظه غرق افتخار شدم از مسئولین ژاندارمری مرحوم مصطفی راد شامبیاتی که از قضا شوهر خاله ام میباشد ودیسیپلین وقدرت هدایت پاسگاه تحت امرش وازگروهبان رجبی که چقدر هوای سربازان را داشته از گرمای سوزان وپاسهای شبانه اش در ان بیا بان گرمسیر واز غربت که باوجود کسبه‌ها ومردم مهربانش بسیار برایش کمرنگ بوده از مسابقات فوتبال بین سربازان ژاندارمری واعضای تیم نفتشهر گفت وتمام آنچه که بین ما رد وبدل شد همه اش به نیکی یاد کردن از شهر نیاکانم بود. ایشان قول داده است عکسهای آن زمان را برایم بیاورد تا در این سایت قرار داده شود .حیفم آمد از کنار این قضیه به راحتی عبور کنم و این مطالب را بیان نکنم چون علاقه ای که در بیان این بیمارم دیدم وصف ناشدنی بود برای همین گفتم کوه به کوه نمیرسد آدم به آدم میرسد .      ایشان به من گفت آقای دکتر به هم شهرهایت بگو چاکر ومخلص همه شما  وغریب نوازیتون هستم. بخصوص  به بر وبچه‌های فوتبال دوست آنجا سلام منو برسان . .از شما که برای خواندن مطلبم وقت گذاشتید ممنونم وامیدوارم روزی در بیمارستانی مجهز به تمام امکانات پزشکی به خدمتگذاری به همشهرهای نفت شهری در نفتشهر جدید دین خودم را به گذشتگانم علی الخصوص پدر ومادر عزیزم ادا کنم .البته امیدوارم همواره سلامت وتندرست باشید. به امید دیدار در شهری که بقول مادرم صلابتش در هفت اقلیم به صدا در آمده است.
با تشکر امید کرمی خمان نسل سوم نفتشهر.

نوشته شده در چهارشنبه 17 اردیبهشت 1393 ساعت 03:30 ب.ظ توسط مهدی قنبرلو هر کی نظر نده | |

قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت